زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
با سر رسیدهای! بگو از پیکری كه نیست از مصحف ورقورق و پرپری كه نیست سر مینهم به سردی این خاکها؛ کجاست دستان مهربان و نوازشگری که نیست؟ بـایـد بـرای شـسـتـن گـلزخــمهـای تـو باشد زلال زمزمی و کوثری که نیست آزاد شد شـریـعـه هـمان عـصر واقـعـه یادش بهخـیر سـاقی آبآوری که نیست تشخیص چشمهای تو در این شب کبود میخواست روشنایی چشم تری که نیست دستی کشید عمه به این پلکها و گفت: حالا شدی شبیه همان مادری که نیست |